قصه ی پونه ی عشق

دو چشمت سرزمين آرزوها ؛ نگاهت داستان آشنايی است...

امان از آن زمان که قلب عاشق؛گرفتار خزان يک جدايی است...

تو در آن سوی مرمرهای احساس ومن در جستجوی يک بهانه ...

که شايد روزی از فصل شکفتن ؛ به تو گويم کلامی عاشقانه...

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
نگار

اين ادمايی که من دورو برم ميبينم کلامه عاشقانشون کجا بوده...همه بی احساس...خاليه خالی...با کمال تاسف...اعصابم از دسته همشون خورده...